*امشب اشکی می ریزد *

 
 
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤
 

 

من هم خواهم رفت

****************************************

 

 

 

من هم خواهم رفت هر چند که گفتنی هایم همچنان باقیست

من هم خواهم رفت مثل هزاران پرستویی که کوچ کردند و رفتند

خداحافظی کردن سخت است از جمع دوستانی که یک عمری را با ها شون گذراندیم

از شادی و غم های همدیگر باخبر شدیم ...

از تجربه هامون گفتیم ... از دلتنگی ها ... از سرود زندگی حرف زدیم و از ندای خاک گفتیم

از نامردی ها گفتیم و از بی مهری ها

از لحظه های به یادماندنی یاد کردیم و از عشق های ابدی سخن گفتیم

از اولین سلام و آخرین دیدار با حسرت یاد کردیم و بغض های مان را نوشتیم تا مجالی برای اشک ریختن نیابیم

از طعنه های زندگی و از سنگهایی که در مسیر بود به تلخی یاد کردیم

با بازیهای زندگی بازی کردیم و آنها را شوخی تلقی کردیم

از عشق و دوستی گفتیم و از نفرت و دشمنی  

از ستاره های آسمان دلهای مان نوشتیم و از زخمهایی که مرهمی نداشتند

هر وقت که شاد بودیم از خوشی هامون می گفتیم و هر وقت هم ناراحت بودیم از تلخی ها

خلاصه یه مدتی را گذراندیم و با همدیگر همدردی کردیم و دردهای همدیگر را شناختیم

اینجا دردهای را نوشتیم که می خواستیم دیگر از ذهن و قلبمان پاک شوند

اینجا آمدیک که فراموش نشویم و آمدیم که با بقیه هم صدا شویم

ولی من این بار برای خداحافظی آمدم 

                                            نمی دانم چرا ؟! !...

به هر حال هر گذری برای گذشتن است و ما هم گذشتیم و تنها دلتنگی های خود را به یادگار خواهیم گذاشت

 به خدا خواهیم سپرد دیگران را و خودمان را به تنهایی بدرقه خواهیم کرد تا ............. .............................. ؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
?... what would you do
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤
 

 

 

سلام ... بعضی وقتها قبل از اینکه شروع کنی به نوشتن اونقدر حرف برای گفتن داری که دلت می خواد کلمه کلمۀ اونها رو بنویسی ، اما وقتی شروع می کنی می بینی که هیچی نمی تونی بنویسی و هر چقدر هم تو ذهنت دنبال اون حرفها می گردی می بینی که ای بابا ! پس کو اون همه حرفهای ناگفته،اون همه حرفهای قشنگ ... باز هم برای نوشتن کم اوردی ...

ایندفعه هم مثل اینکه من هم یادم رفته که چی می خواستم بنویسم ... اما این متن قشنگ و که برام فرستاده بودند ، نوشتم ... گاهی اوقات بعضی از حرفا بهتره که جور دیگه ای گفته بشه ...

این متن هم حرف دلِه ....

************************************************

 

?...What would you do

************************************************************

What would you do if every time you fell in love

... You had to say good - bye

What would you do if every time you wanted someone

...And they would never be there

What would you do if your best friend died tomorrow

...And you never got to tell him/her how you felt

What would  you do if  you loved someone more than ever

...And you couldn’t have him/her

What would  you do if  you never got the chance to say

...I am friends with all of my family and they know I love them 

 

.Some people love , some people die

.But I want to tell you that you are a friend

,If something happened to me tomorrow

.You would be in my heart

?...Would I be in yours

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳
 

 

***********************************

Happy New Year

 

*********************************

ما با گامهای جدید وارد یک سال شدیم

و کشان کشان و خسته سال را به انتها رساندیم

در فاصله یک سال اتفاقات زیادی رخ داد

***********************

یک سال بزرگ شدن و یاد گرفتن

یک سال تلخی و شیرینی

یک سال پر از کهنگی و تازگی

یک سال در کتابی از یادداشتهای زندگی

***************************

اکنون یک کتاب جدید دیگر در انتظار ماست

با صفحه هایی خالص و سفید

یک کودک جدید با گام هایی تازه ،

برای یک سال دوباره نوشتن

*************************

این سال با یک آرزو همراه است

که سال جدید درخشنده و زیبا باشه

و صفحه های این کتاب جدید پر بشه با خاطراتی از شادی و شادکامی

و من می خواهم آرزو کنم که سال جدید برای هر یک از ما

پر از رونق و سلامتی باشه

و در نیمه شب قبل از سپیده دم نوروز ،

اجازه بدهیم که قلب هایمان از شادی و خرسندی سرشار شود .

و از خدایمان خواهش کنیم که جنگ و دشمنی از همه جهان دور

و قلبهایمان از عشق لبریز شود .

**********************

سال نو مبارک

**********************

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : shadi-joon - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳
 

   Thanks a lot

 

از تو متشکرم

**************************************

 از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتی که تو ذهنم نقش دادی.

از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی تا بفهم که دوست داشتن کسی که دیگه دوستت نداره چقدر احمقانه است .

از تو متشکرم به خاطر لحظه هایی که به من بخشیدی و لحظه هایی که از من گرفتی.

از تو متشکرم به خاطر اینکه به من یاد دادی که راحت بتونم فراموش کنم ولی به من یاد ندادی که با فراموش کردن هر چیزی خودم هم به فراموشی سپرده می شوم .

از تو متشکرم به خاطر اینکه به من فهماندی که دلدادگی دروغه و هر کس از عشق گفت صددرصد دروغگوی بزرگی خواهد بود .

از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی مسیر زندگی ام را عوض کنم و با آدمها همان طور که خودم دوست دارم ، زندگی کنم .

از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهمیدم بعد از اینکه از تو کلمۀ خداحافظ را شنیدم

از تو به خاطر خيلی چيزهای ديگر هم متشکرم اما می ترسم که با گفتن آنها تو را از ياد ببرم ... 

 

*** اما اینو بدون :

 من هیچ بهانه ای را برای رفتن نمی پذیرفتم و اما تنها دلیل من برای رفتن ، اين بود که خودم را خوب می شناختم ... ***

 

« تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی

       توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی»

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳
 

سلام دوستان عزيزی که من و تنها نگذاشتيد و به پيش من آمديد از همتون سپاسگذارم .... از اينکه دير آپديت کردم ... شرمنده .... اما خوب بالاخره اومدم ( با تاخير یه کمی طولانی )  ..... اين دفعه می خواستم يه متن ديگه ای بنويسم اما چون اون متن رو موقع امتحانام نوشته بودم يادم رفته که کجا گذاشتمش .اما اشکالی نداره ......اين متن و هم سر کلاس درس نوشتم .....اميدوارم حرفی برای گفتن داشته باشه .....

 ................................................................................................................

ديوار

دستت را از دستانم جدا کن

قلبت مدتهاست که قفلش شکسته است

اما لحظه ای درنگ کن !

من راه را گم کرده ام

پيوسته در سکوت اين هياهو می چرخم

اينجا ديواری روبه رويم است ....  يه ديواری به رنگ تمام دلتنگی هام

 من پشت سرم را هم نمی توانم  ببينم .. چون اونجا هم از غبار خستگی هام پوشيده شده است

راه برگشت گمشده است در اين غبار

اما پشت ديوار چه می تواند باشد ؟ راه گم شده يا بی راهه ای ديگر

من توی اين بی راهه ها سرگردانم

فانوس دستانم ديگر سويی ندارد

اما اين بار اميد است که در قلبم می درخشد

بی درنگ اين ديوار را خواهم شکست!

چون راه گمشده ام پشت همين ديوار است

از پشت اين ديوار يه دنيا زندگی می بينم و يه دريا عشق

 من اين ديوار را خواهم شکست

..............اين ديوار شيشه ای را................

چون راه زندگی ام را يافته ام

............................................................................................................


 
comment نظرات ()
 
 
تسبيح
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳
 

سلام ..دفعه قبل متاسفانه عکسی که دلم می خواست ببينيد باز نشد .اون عکس يه

اتاق تاريک با يک پنجره که نوری از آن می تابيد بود ........

اما اين بار از اين شعر خوشم اومد ....يه جورايی يه چيزايی می گه .........خودتون

بخونيدش:

.....................................................................................................

تسبیح

 

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی                  مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

 

مُهر دستان تو دنبال دعایی می گشت              بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

ذکرها گفتی و بر گفتة خود خندیدی                  از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

بر لبت نام خدا بود – خدا شاهد ماست            بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت             عادتت را به غلط چرخة ایمان خواندی

 

قلب صد پارة من من مُهره صد دانه نبود          تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

جمع کن : رشتة ایمان دلم پاره شدست         من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی ؟

 

 

« نغمه رضایی » ( برگرفته از مجموعه شعر کتاب « فریاد » )

 ...........................................................................................................

freedom

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳
 

اين دفعه نمی خوام چيزی بنويسم ......فقط می خوام با يه عکس حرفام بزنم ....فقط  همين   ...........


 
comment نظرات ()
 
 
دريا
نویسنده : shadi-joon - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳
 

                              

                                  

سلام ...از اينکه دير به دير آپ می شم شرمنده .......اما خيلی دلم می خواست اين شعر و تو وبلاگم

داشته باشم .. چون خيلی دوستش دارم .اين شعر رو يه خواننده  ای خونده که من اسمشو نمی دونم

 ولی می دونم که چقدر اين شعر حرف داره و چرا اين شعر و خونده ........... ( اين يه شعر قديمی

 هستش )

........................................................................................................................................

دريا

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی عشق می کنی دوباره گمراهم

دردا من جوانی را به سر کردم

تنها از ديار خود سفرکردم

ديريست قلب من از عاشقی سير است

خسته از صدای زنجير است

« دريا اولين عشق مرا بردی  ... دنيا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را به ياد آور   ... دنيا سرگذشتم را مکن باور »

من غريبی قصه پردازم

چون غريقی غرق در رازم

گمشدم در غربت دريا

بی نشان و بی هم آوازم

می روم شبها به ساحل ها

تا بيابم خلوت دل را

روی موج خسته دريا

می نويسم اوج غمها را


 
comment نظرات ()
 
 
من موندم و يه عالمه حرف ناتمام
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳
 

وقتي به پشت سرم نگاه مي كنم يه ديوار ناتمام مي بينم ..وقتي هم كه به روبرو نگاه

 

مي كنم همان ديوار ناتمام........

 

اينجا كسي با من نيست و  من تنها درگير بازي با يك احساسم كه تا حالا نتونسته ام از

 

اون رهايي يابم .....

 

واژگان ذهنم هم رنگ پاييزي به خود گرفته اند و منو توي يك كوچه بن بست رها كرده اند

 

و كوچه با اون ديوارهاي سردش منو اسير يك رويا كرده ....

 

حالا من مانده ام و يه عالمه واژه تكراري  كه نمي دونم از كدوم دريچه ذهنم آنها رو

 

 فراري بدم .....

 

دلم مي خواد يه قدم از خودم فاصله بگيرم تنها يه قدم .....شايد اينبار خودمو راحت بتونم

 

باور كنم ...

 

دلم نمي خواد خيلي عاشقونه يا با واژهاي قلمبه سلمبه حرف بزنم اما نمي تونم خيلي

 

هم راحت حرف بزنم ...... اما سعي مي كنم ...

...................................................................................................................

 

« فاصله بين من و تو تنها يه حرف ساده است »

 

 همين ديروز بود كه يه خط فاصله به وسعت يه دنيا زندگي بين من و تو كشيده شد ...

 

هيچ وقت نخواستي بدوني و من هم هيچ وقت نخواستم  بگم .......

 

هميشه سنگ صبور  بودم اما امروز از اون سنگ بزرگ فقط يه كمي خرده سنگ مونده كه

 

اون هم داره زير پاهات له مي شه ...

 

هيچ وقت نخواستي باور كني و من هم هيچ وقت نخواستم قبول كنم ....

 

 

وقتي به دور و برم نگاه مي كنم مي بينم  خودم موندم و خودم و يه مشت افكار پراكنده و

 

درهم و يه عالمه حرف نا تمام و يه .........

 

هيچ وقت نخواستي به ياد بياري و من هيچ وقت نخواستم فراموش كنم ..........

 

ديگه خسته شدم و اينبار مي خوام به خاطرات خوش گذشته ام بي توجه باشم  تا شايد

 

راحت فراموش كنم نه اينكه فراموش بشم ........ميدونم كه اينبار كار سختي پيش رو

 

دارم ..

 

چون نمي دونم حرفهاي گذشته رو از ياد ببرم  يا دلي كه هر روز داره با ياد گذشته

 

عاشق تر مي شه .............

 

فقط اينو دوست دارم بدوني كه فاصله بين من و تو تنها يه حرف سادست......

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
...همين جاست
نویسنده : shadi-joon - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۳
 

کوله باری از برگهای پاييزی بر روی دوشم سنگينی می کند

من رنج اين سنگينی را تحمل می کنم تا بهار از راه برسد

آنگاه اين برگها را به او نشان خواهم داد و خواهم گفت :‌

تو به چهمغروری ؟ آيا تا به حای به خزان خود نگريستهای ؟

نه ! محال است ....

تو فقط به به زيبايی درختانت ـ شادابی گلهايت ـ پاکی آسمانت نگاه کرده ای.

اما اين يک فريب است و تو از آن بی خبری .

ای بهار ! تو به زمزمه ی باد کنار شاخ درختان گوش نداده ای

و نمی دانی که غم بی برگی

غم بی انتهاست ... غم امروز و ديروز نيست اين غم مال فرداهاست .

ای بهار !

تو فقط به اين می بالی که

زمينت سر سبز است .... که دل مردمت خندان است

ولی ای کاش به چشمان کودکی در قلب زرد پاييز می نگريستی

او به چه می تواند بخندد

به زمستانی که خزان وعده اش را می دهد

يا به آشيانی که ديگر پرنده ای ندارد

يا به کوچ پرستوها 

لحظه ای درنگ کن و پاييز را حس کن !

به زيبايی ات نناز . اينها تمام نهيب پاييز است

پاييز ..........


 
comment نظرات ()
 
 
My Love
نویسنده : shadi-joon - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳
 

Dear My Love

You're look so nice in my eyes. The sound of your voice is like a melody in my

heart. I love the way you talk and walk, the way you keep your behavior

 
-----Blue Love                                             


 
comment نظرات ()
 
 
بازهم يه نفر
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳
 

در پس ثانيه ها می دوم ...اين عقربه های لعنتی هم ياد گرفته اند كه بدون من دور تكراری زمان را ادامه

بدهند .

من هم از تكرار هر روز يك حرف خسته شدم ...لحظه ای سكوت ........اين تمام حرفی هست كه من با

خودم و خودت می زنم ...

لحظه ای می نشينم و به عمق ثانيه هايی كه سپری كردم می انديشم ...يه چيزی درونم هست كه

قدرتشو ندارم كه بگم ..شايد خيلی ساده باشه ولی برای من حل نشدنيه........

ميدونم كه همه حرفا تكراريه ولی خوب اين تنها چيزيه كه من از اين لحظه های بربارفته  ياد گرفتم :

در پس يك چهره هميشه چيزهايی نهفته هست كه ما می دونيم اما باور نداريم: .......

 يك خيال..يك درد ...يك فرياد ...يك آدم ... يه نفر كه خيلی چيزا دلش می خواد..........

يه نفر كه دلش می خواد تو اين هياهو پوچ گم نشه...

يه نفر كه وقتی دلش می گيره نمی تونه گريه كنه......

....................................................................................

باز هم سكوت

..................................................................................

و اين بار

باز هم پوزخندهای بی خودي...و باز هم حرفهای صدمن يه غاز...باز هم يه آدم

شكسته  ....باز هم يه دل و يه درد ودل هميشگی ........................................................

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
Happy Birthday Shadi
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳
 

چقدر زود آدم می تونه بی معرفت بشه و چقدر زود می تونه همه چيز رو فراموش كنه ...

چقدر سخت می تونه باور كنه كه خودش هم روزی فراموش مي شه و چقدر از اون

سختره كه باور كنه واقعاً فراموش شده ...

و من با تمام دوست داشتنيهام فراموش شدم ........و اينو هيچوقت نخواستم باور كنم

حالا می فهمم كه چرا پاييز اينهمه غم داره و من اين همه تنهام......چرا !!!

 

تولدم مبارك

 


 
comment نظرات ()
 
 
خاطرات گذشته
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸۳
 

يادم نيست اين متن رو خودم نوشتم يا از يه جايی يادداشت كردم .خلاصه چون تازه پيداش

كردم و خوندم خوشم اومد كه بنويسمش پس می نويسمش.......

باد می وزد و برگهای درختان را بر فضای شهر پراكنده می كند . من زير اين برگها

خاطراتم را يواشكی پنهان می كنم تا زير ردپای عابران له شده و از بين بروند اما اين

 باد لعنتی وزيد و نگذاشت خاطراتم از ياد بروند بلكه آنها را دوباره در ذهن پراكنده من

 پخش كردو حسرت ديدار يك روز گذشته را بر دلم باقی گذاشت .

ذهنم پر شده از يادهايی كه هر كدام سنگينی نگاههای خسته يك مسافر را برايم

تداعی می كند . مگر من از اين عالم كه پر است از هزاران رنگ و ننگ چه خواستم ؟

تنها قدمهايی كه بر روی برگهای پائيزی پا بگذارند و خاطراتم را لگدكوب كنند تا شايد

 اين بار می توانستم از بُغضی كه سالها گلويم را زخم كرده بود ، رهايی يابم ... اما باز

هم فريب يك نسيم خنك بهاری را خوردم ...

فقط اين يك فريب ساده بود ... ساده ...

اگر اين يادداشتها برای كسی است ...همين حالا ازش معذرت می خوام كه اسمی ازش

نبردم .چون اصلاً يادم نيست كه كار خودمه يا نه .......


 
comment نظرات ()
 
 
خلاصه اينکه
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۳
 

نمی دونم ! از کجا بنویسم .حوصله ام از این همه بازی های بی دلیل سررفته .

 

نمی دونم ! چرا سردرگم شده ام . شاید دلم برای روزهایی تنگ شده که خیلی دوستشون داشتم .

 

نمی دونم ! شاید نتونستم تو لحظه هایی که باید زندگی می کردم ، زندگی کنم . خیلی بی معنی شده ...نه؟

 

نمی دونم که چرا دلم می خواد بنویسم ولی قلمم کمکم نمی کنه .......

 

ذهنم پر شده از چراهایی که جوابشونو می دونم ...اما نمی خوام بفهممشون .......

 

من ناامید نیستم .سرشارم از عشق .ولی عشق من چیه ؟ خوب می دونم که اونو گم نکردم ..اما از دست دادمش ..خیلی ساده .حتی ساده تر از ساده .....

 

نمی دونم شده تو واژه ها بگردی ولی نتونی اون کلمه ایی که می تونه کمکت کنه تا از بحرانی که توش گیر افتادی نجاتت بده ، پیدا کنی ........اما من خیلی گشتم .  پیداش نکردم....

 

بی بهانه وقتی می آیی ......... بی صدا هم خواهی رفت ........... حتی بدون رد پایی از قدمها ...

 

خلاصه اینکه من هم می یام و می رم .............بدون اینکه خودم فهمیده باشم .....

 


 
comment نظرات ()
 
 
گفتم بمان ! نماند...
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

نه اینکه بی تو نخندم !

نه !

اما به خدا ، تمام این خنده های خام بی خیال

به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزد !

به تبسم ساعت نُه صبح !

یا دقیقتر بگویم :

نُه و بیست دقیقه صبح

حالا اگر بیست و بهانه ساعت در ازدحام واژه ها و وزن موازی ترانه نمی گنجد ،

گناهش به گردن تو

که من و این دل درمانده را

چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی !

حالا ، هنوز

نُه صبح چهارشنبه ها می شود

کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم ،

دل به دامنهء رویا می دهم ،

و تو را می بینم که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش

به سمت پس کوچه های پرسه و پروانه می روی !

نه اینکه بی تو نخندم !

نه !

اما به نیامدن همیشه نگاهت قسم !

تمام خطوط این خنده های خواب آلود ،

با رگبار گریه های شبانه ،

از رخسارهء خسته و خیسم

پاک می شوند !

                                             ( يغما گلرويی )


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳
 

 

 

 

سال نو مبارک


 
comment نظرات ()
 
 
اين هم يه درده...
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢
 

هیچ وقت شده شب را سپید ببینی..؟؟؟

اما من دیدم وآن هم زمانی بود که هیچ چشمی باز نبود تا شب را سیاه ببیند..

نمی دونم می فهمی من چی می گم یا نه؟

من یه زخم کهنه ام که هیچ وقت التیام پیدا نکرده......

و به خاطرش هم هیچ اشکی ازهیچ چشمی نریخته ........

با چه کسی می تونم از دردهای کشنده ای حرف بزنم که تمام توانم را از آن خودش کرده........

هر آدمی تنها بنده ی دل خودش هست و هیچ نیازی نداره که ازدرد دلهای دیگران هم با خبر بشه .....

من هم تنها با خودم خواهم گفت از زمزمه های تنهایی یک دل پر درد را... فقط با خودم خواهم گفت..


 
comment نظرات ()