نویسنده :
shadi-joon - ساعت ٩:۳۸ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۱
نویسنده :
shadi-joon - ساعت ۱٠:٠٤ ب.ظ روز سهشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱
When you tell me that you love me
I want to call the stars, down from the sky
I want to live a day that never dies
I want to the change world only for you
All the impossible, I want to all
I want the hold you close , under the rain
I want to kiss your smile and felt the pain
I know what’s beautful , looking at you
In a world lies , you are the truth
And every time you touch me, I become a hero
I’ll make you safe no matter where you are , and bring you
Every thing you ask for , nothing is a love me
I’m shining like a candle in the dark
When you tell me that you love me
I want to make you see, just what I was
Show you the loneliness and what it does
You walked in to my life to stop my tears
Every things easy now
I have you here
Your love , tell me that you love me
I no world with out you , I would always stronger
All I need is your love to make me stronger…
نویسنده :
shadi-joon - ساعت ٧:٥۳ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱
قدم زنان به راه مي افتم
لطفاً راهم را نبنديد ... من راهم را يافته ام
راه من مدتهاست كه پيداست
اين لجنزار راه عبور من است
اين نىهاي بيرون آمده از مرداب... راهنماهاي منند
ايستاده اند و من را نگاه مىكنند
اين نىها آدمهايي هستنند كه بوي تعفن مىدهند
اينها همان به ظاهر دوست و در باطن تشنهء خون تواند
بشتابيد اي نقاب زده ها ... من قربانىاين راه شما هستم
من يك نيلوفر كوچك روييده در اين مردابم
مىدانم جاي من اينجا نيست
اما چه كنم؟ آخه من اسير شدم...اسير اين لجنزار
خوب خوب مىدانم ....چاره نيست...بايد ساخت
پس بشنويد اي نىهاي مردابي:
اين فرياد سكوتهاي من است... اين خواهشهاي قلب شكستهء من است
اين صداي اشكهاي نريختهء من است
از شما متنفرم ..از همهء شما...از بوي تعفني كه مىدهيد
از نقابي كه به صورت زده ايد
از خنده هاي بي دليل... از حرفهاي بىاساس...از دوستىهاي كذب
از همه متنفرم....رهايم كنيد...بگذاريد زندگي را خودم زندگي كنم
بگذاريد پاهاي خودم راه رفتن را تجربه كنند
بگذاريد با چشمهاي خودم همه چيز را ببينم
مىخواهم سينه ام از هواي قديم مرداب پر شود
مردابي كه سالها پيش زندگي مىكرد اما
حالا بدست شما بودن مرگ را تجربه مىكند
همهءاينها به نظر خيلي ساده است
مثل نوشتن اسم خود...مثل حرف زدن...قدم زدن
اما ساده تر اين است:
مرگ تدريجي آدمها...مرگ زندگي
بدون احساس حتي يك لحظهءآن
آري! با شما هستم
برويد و بگذاريد خودم راهم را ادامه بدهم
لطفاً تنهايم بگذاريد تا خودم بوي خوش مرگم را استشمام كنم
...... برويد...........................
نویسنده :
shadi-joon - ساعت ٥:۳۸ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱
پروردگارا
من در كلبهء فقيرانهء خويش چيزي دارم كه تو در بارگاه كبريايىات نداري
من چون تويي دارم كه تو چون خودي نداري..
(دکتر شريعتی)