*امشب اشکی می ریزد *

 
قاصدک
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 
با عرض پوزش برای تاخير در نوشتن.........

تو كوچه ها منتظرم...منتظر يه قاصدك
كه بياد و برسونه فرياد منو به همه قاصدكها
تا قاصدكها برسونن با همهء آدمها
منه معصوم ، منه خسته
مني كه سكوت و فريادم
مني كه كوير و بارونم
مني كه يه روزي با ستاره آشنا بودم
مني كه با شادىهام زنده بودم
حالا چرا تنهاتر از تنهايىام؟
حالا چرا بار غربت رو شونه هام سنگين شده؟
واقعا نمىدانم كه
چرا كوچ پرستوهاي شهر من پايان ندارد؟
اي كاش من هم پرواز را مىآموختم
تا بسپارم دلم را به يه كوچ بلند
و بگريزم ار اين غربت شهر دلم
و برم پيش همون قاصدكها
و رها شم توي دشت بىكس ترين ها
شايد بتونم زنده بشم
شايد هم بتونم فرصتي براي زندگي داشته باشم
اما من بازم تو كوچه ها منتظرم
منتظر همون يه قاصدك ، كه بياد و برسونه
درد منه تنها رو به دل آدمها......


 
comment نظرات ()