مىنويسم روي يك تكه كاغذ.......واژهء تنهاي تنهايىام را
مرور مىكنم توي ذهنم.......لحظه هاي بىصداي تنهايىام را
قدم مىزنم روي سنگفرش خاطراتم
و فرياد مىزنم تا بگويم به كبوتران
كوچ كنيد و از ديار من برويد
آزادي حق شماست.....پرواز نياز شماست
منم كه اسيرم
مىخواهم روي ديوارهاي شهرم بنويسم
اي مسافرمانده در اين شهر.......تو آزادي به سفر
برو, بروتا جاي قدمهايت
به همه بگويد كه ما آزاديم...
به ستاره هاي آسمانم گفته ام كه
راه زندان من را به كسي نشان ندهند
شايد بيايند و سكوت تنهايىام را بشكنند
من با اين خلوت انس گرفته ام
اما شما برويد چون رهايى حق شماست
من نمىدانم گناهم چيست؟
يا به شعلهء كدامين قهر مىسوزم
يا بر دوشم كدامين غم آشيان دارد
ولي مىدانم بغض من بىصدا مىشكند
و كسي نيست تا بشنود آواي غريب يك اسير را
اسارت به چه معناست؟...كس هيچ نمىداند...من فقط مىدانم
گل, پرپر شدهء چيست....يا كه زردي برگ درخت همرنگ زردىكيست
چه كسي انس گرفته با نالهء من ......من فقط مىدانم
آري! آزادي من با اسارتم خو گرفته
و من اين را خوب مىدانم كه حق من از دنيا ...
خواب و خيال يك روياست......روياي يك رهايي.....
وچه زيباست لحظه اي كه ...بدهيم هديه به يكديگر
بالهاي گشودهء آزادي را...`