نویسنده :
shadi-joon - ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ روز سهشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢
دلم گرفته ، شايد ابرهاي آسمان هم دلشان براي من گرفته.
چشمانم را مىبندم و به فكر فرو مىروم:او كه بود كه من به خاطر او
هم آواز باران شده ام...نمىفهمم.....خسته ام و نمىدونم در اعماق روياهايم
به كدام سو بروم.. در خاطرات گذشته پرسه بزنم يا در خيال آينده باشم.
چقدر زندگي منو خسته كرده....دلم مىخواد فرياد بزنم اما بىصدا..
چون هيچ كس صداي فرياد بلند منو نخواهد شنيد...من حتي ديگه نمىخوام
خودمو تو آينه ببينم...چون آينه ها هم دروغگو شده اند..
خيلي سخته ... شايد من هم مثل هزاران آدمي باشم كه گوشه اي از اين دنيا،
روي فرشي از زمين خدا ، به استخارهء يه زندگي زنده نشسته اند...
هواي سفر كردم ، سفري به آنسوي زميني ها....سفري به سوي معبودم.
دلم مىخواد براش حرف بزنم اما نه حالا...من حرفامو زماني خواهم زد
كه ديگر هيچ گلي پژمرده نشود وهيچ آشياني خالي از حجم نفس ها نشود.
من زماني حرف خواهم زد كه سكوتم صدها فرياد باشد و اشكهايم، پاكتر
از باران .....
اگر آن روز در خانه اش را زدم ، دلم مىخواد در را به رويم باز كنه و
منو از غريبي نجات بده.....
من نمىدونم اون روز كي از راه مىرسه شايد اون روز همين الان باشه.
ناگهان چشمهايم را باز مىكنم و مىبينم كه در آسمانم خورشيدي در حال
رقصيدن است و پنجرهء اتاقم باز است به سوي آسمان.....................