نویسنده :
shadi-joon - ساعت ۱:٤٤ ب.ظ روز جمعه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢
من هيچ نمي دانم.فقط اين را مي دانم كه در دور دستها تك شاخه گلي
منتظر ماست كه با دست ما برسد به فرداها...فرداهايي كه براي ما همين
امروز است.........همين امروز....
………………………………………………………………
ياد روزهايي كه با هم همكلاس و همدل و همراز بوديم.
چه روزهايي رو كه با خنده هامون غم ها رو در پشت چشمهاي نگران
خود پنهان مي كرديم...
روزهايي كه تنها شاديمان ، كنار هم بودن، با هم بودن و براي هم بودن بود.
زندگي شايد همين باشد ، گذري زود از كوچهء زندگي...
اما من ندانستم كه چه زود گذشتم....
آري ! چه زود گذشت روزهايي كه دلهايمان به هم گره خورده بود و
صدايمان يك صدا شده بود.
چه زود جدايي انداخت بين ما ديوار بلند فردا....
ما گفتيم و به هم قول داديم كه كنار هم بمونيم . اما نه!
رسم روزگار جزء از اين است.
اوست كه مي كشد بين ما خط جدايي كه نبينيم همديگر را و
به باد بسپاريم خاطرات خوش اون روزها ...
آري ! رسم روزگار جزء اين نيست................
نویسنده :
shadi-joon - ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ روز سهشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢
خيلي آسون مي شه تو كوچه هاى زندگي پرسه زد...رفت و رفت تا رسيد به يكي از بن بست هاي زندگي
اون وقت يه نردبون بذاري و از يه ديوارش بري بالا...از اون بالا همه چيز خواهي ديد.....
يه دنيا با هزاران آدمهاي رنگارنگ
يه دنيا با هزاران دروغ و فريب
يه دنيا با هزاران هوس و ترديد
يه دنيا با هزاران مرداب و لجنزار
يه دنيا با هزاران........................
تازه اون موقع است كه مي فهمي زندگي تنها پرسه زدن نيست
زندگي نجات يك خود است از هزاران خود و خودخواهي...........