*امشب اشکی می ریزد *

 
وقتی...
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٢
 

خيلي وقته ننوشتم...نمىدونم چرا!

شايد چون از همه چيز خسته شدم

همه چيز و همه كس برام تكراري شدند . بعد از حدود 2ماه تاخير خيلي دلم مىخواست

اين متن رو بنويسم..اين و زماني نوشتم كه امتحان كامپيوتر داشتم اما حوصله نداشتم.

اين و نوشتم رفت تا چند ماه ديگه كه دوباره بيام و بنويسم..چون نوشتن هم برام سخت شده

خيلي سخت........................

 وقتی........................

وقتي پرستوها از شهر ما رفتند

لاله ها همه پرپر شدند

كوچه ها خالي از حتي يك صدا شدند

وقتي خورشيد سپيدىاش را به سياهي شب داد

فقط ابرهاي تنها گريستند

وقتي صداي ضجه كودك بلند شد

مادران بىاهميت از كنارش گذشتند

وقتي دلها پر از سنگ شد

چشمها جايي براي اشك نداشتند

وقتي قلم بيخال از نوشتن شد

كاغذها رنگ سپيد خود را باختند

وقتي بهار همرنگ زمستان شد

تابستان و پائيز هم كوله بار خويش را بستند

وقتي مسافر بىميل سفر شد

راهها همه بسته شدند

وقتل دلها بىعشق، عاشق شدند

آن وقت بود كه پرستوها از شهر ما رفتند

آن وقت بود كه لاله ها همه با هم پرپرشدند...

 

 


 
comment نظرات ()