نه اینکه بی تو نخندم !
نه !
اما به خدا ، تمام این خنده های خام بی خیال
به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزد !
به تبسم ساعت نُه صبح !
یا دقیقتر بگویم :
نُه و بیست دقیقه صبح
حالا اگر بیست و بهانه ساعت در ازدحام واژه ها و وزن موازی ترانه نمی گنجد ،
گناهش به گردن تو
که من و این دل درمانده را
چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی !
حالا ، هنوز
نُه صبح چهارشنبه ها می شود
کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم ،
دل به دامنهء رویا می دهم ،
و تو را می بینم که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش
به سمت پس کوچه های پرسه و پروانه می روی !
نه اینکه بی تو نخندم !
نه !
اما به نیامدن همیشه نگاهت قسم !
تمام خطوط این خنده های خواب آلود ،
با رگبار گریه های شبانه ،
از رخسارهء خسته و خیسم
پاک می شوند !
( يغما گلرويی )
نظرات ()