*امشب اشکی می ریزد *

 
گفتم بمان ! نماند...
نویسنده : shadi-joon - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

نه اینکه بی تو نخندم !

نه !

اما به خدا ، تمام این خنده های خام بی خیال

به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزد !

به تبسم ساعت نُه صبح !

یا دقیقتر بگویم :

نُه و بیست دقیقه صبح

حالا اگر بیست و بهانه ساعت در ازدحام واژه ها و وزن موازی ترانه نمی گنجد ،

گناهش به گردن تو

که من و این دل درمانده را

چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی !

حالا ، هنوز

نُه صبح چهارشنبه ها می شود

کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم ،

دل به دامنهء رویا می دهم ،

و تو را می بینم که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش

به سمت پس کوچه های پرسه و پروانه می روی !

نه اینکه بی تو نخندم !

نه !

اما به نیامدن همیشه نگاهت قسم !

تمام خطوط این خنده های خواب آلود ،

با رگبار گریه های شبانه ،

از رخسارهء خسته و خیسم

پاک می شوند !

                                             ( يغما گلرويی )


 
comment نظرات ()