سلام دوستان عزيزی که من و تنها نگذاشتيد و به پيش من آمديد از همتون سپاسگذارم .... از اينکه دير آپديت کردم ... شرمنده .... اما خوب بالاخره اومدم ( با تاخير یه کمی طولانی ) ..... اين دفعه می خواستم يه متن ديگه ای بنويسم اما چون اون متن رو موقع امتحانام نوشته بودم يادم رفته که کجا گذاشتمش .اما اشکالی نداره ......اين متن و هم سر کلاس درس نوشتم .....اميدوارم حرفی برای گفتن داشته باشه .....
................................................................................................................
ديوار
دستت را از دستانم جدا کن
قلبت مدتهاست که قفلش شکسته است
اما لحظه ای درنگ کن !
من راه را گم کرده ام
پيوسته در سکوت اين هياهو می چرخم
اينجا ديواری روبه رويم است .... يه ديواری به رنگ تمام دلتنگی هام
من پشت سرم را هم نمی توانم ببينم .. چون اونجا هم از غبار خستگی هام پوشيده شده است
راه برگشت گمشده است در اين غبار
اما پشت ديوار چه می تواند باشد ؟ راه گم شده يا بی راهه ای ديگر
من توی اين بی راهه ها سرگردانم
فانوس دستانم ديگر سويی ندارد
اما اين بار اميد است که در قلبم می درخشد
بی درنگ اين ديوار را خواهم شکست!
چون راه گمشده ام پشت همين ديوار است
از پشت اين ديوار يه دنيا زندگی می بينم و يه دريا عشق
من اين ديوار را خواهم شکست
..............اين ديوار شيشه ای را................
چون راه زندگی ام را يافته ام
............................................................................................................
نظرات ()