نمی دونم ! از کجا بنویسم .حوصله ام از این همه بازی های بی دلیل سررفته .
نمی دونم ! چرا سردرگم شده ام . شاید دلم برای روزهایی تنگ شده که خیلی دوستشون داشتم .
نمی دونم ! شاید نتونستم تو لحظه هایی که باید زندگی می کردم ، زندگی کنم . خیلی بی معنی شده ...نه؟
نمی دونم که چرا دلم می خواد بنویسم ولی قلمم کمکم نمی کنه .......
ذهنم پر شده از چراهایی که جوابشونو می دونم ...اما نمی خوام بفهممشون .......
من ناامید نیستم .سرشارم از عشق .ولی عشق من چیه ؟ خوب می دونم که اونو گم نکردم ..اما از دست دادمش ..خیلی ساده .حتی ساده تر از ساده .....
نمی دونم شده تو واژه ها بگردی ولی نتونی اون کلمه ایی که می تونه کمکت کنه تا از بحرانی که توش گیر افتادی نجاتت بده ، پیدا کنی ........اما من خیلی گشتم . پیداش نکردم....
بی بهانه وقتی می آیی ......... بی صدا هم خواهی رفت ........... حتی بدون رد پایی از قدمها ...
خلاصه اینکه من هم می یام و می رم .............بدون اینکه خودم فهمیده باشم ..... 
نظرات ()