کوله باری از برگهای پاييزی بر روی دوشم سنگينی می کند
من رنج اين سنگينی را تحمل می کنم تا بهار از راه برسد
آنگاه اين برگها را به او نشان خواهم داد و خواهم گفت :
تو به چهمغروری ؟ آيا تا به حای به خزان خود نگريستهای ؟
نه ! محال است ....
تو فقط به به زيبايی درختانت ـ شادابی گلهايت ـ پاکی آسمانت نگاه کرده ای.
اما اين يک فريب است و تو از آن بی خبری .
ای بهار ! تو به زمزمه ی باد کنار شاخ درختان گوش نداده ای
و نمی دانی که غم بی برگی
غم بی انتهاست ... غم امروز و ديروز نيست اين غم مال فرداهاست .
ای بهار !
تو فقط به اين می بالی که
زمينت سر سبز است .... که دل مردمت خندان است
ولی ای کاش به چشمان کودکی در قلب زرد پاييز می نگريستی
او به چه می تواند بخندد
به زمستانی که خزان وعده اش را می دهد
يا به آشيانی که ديگر پرنده ای ندارد
يا به کوچ پرستوها
لحظه ای درنگ کن و پاييز را حس کن !
به زيبايی ات نناز . اينها تمام نهيب پاييز است
پاييز ..........
نظرات ()