در پس ثانيه ها می دوم ...اين عقربه های لعنتی هم ياد گرفته اند كه بدون من دور تكراری زمان را ادامه
بدهند .
من هم از تكرار هر روز يك حرف خسته شدم ...لحظه ای سكوت ........اين تمام حرفی هست كه من با
خودم و خودت می زنم ...
لحظه ای می نشينم و به عمق ثانيه هايی كه سپری كردم می انديشم ...يه چيزی درونم هست كه
قدرتشو ندارم كه بگم ..شايد خيلی ساده باشه ولی برای من حل نشدنيه........
ميدونم كه همه حرفا تكراريه ولی خوب اين تنها چيزيه كه من از اين لحظه های بربارفته ياد گرفتم :
در پس يك چهره هميشه چيزهايی نهفته هست كه ما می دونيم اما باور نداريم: .......
يك خيال..يك درد ...يك فرياد ...يك آدم ... يه نفر كه خيلی چيزا دلش می خواد..........
يه نفر كه دلش می خواد تو اين هياهو پوچ گم نشه...
يه نفر كه وقتی دلش می گيره نمی تونه گريه كنه......
....................................................................................
باز هم سكوت
..................................................................................
و اين بار
باز هم پوزخندهای بی خودي...و باز هم حرفهای صدمن يه غاز...باز هم يه آدم
شكسته ....باز هم يه دل و يه درد ودل هميشگی ........................................................
نظرات ()