
سلام ...از اينکه دير به دير آپ می شم شرمنده .......اما خيلی دلم می خواست اين شعر و تو وبلاگم
داشته باشم .. چون خيلی دوستش دارم .اين شعر رو يه خواننده ای خونده که من اسمشو نمی دونم
ولی می دونم که چقدر اين شعر حرف داره و چرا اين شعر و خونده ........... ( اين يه شعر قديمی
هستش )
........................................................................................................................................
دريا
باز هم آمدی تو بر سر راهم
آی عشق می کنی دوباره گمراهم
دردا من جوانی را به سر کردم
تنها از ديار خود سفرکردم
ديريست قلب من از عاشقی سير است
خسته از صدای زنجير است
« دريا اولين عشق مرا بردی ... دنيا دم به دم مرا تو آزردی
دریا سرنوشتم را به ياد آور ... دنيا سرگذشتم را مکن باور »
من غريبی قصه پردازم
چون غريقی غرق در رازم
گمشدم در غربت دريا
بی نشان و بی هم آوازم
می روم شبها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روی موج خسته دريا
می نويسم اوج غمها را
نظرات ()