وقتي به پشت سرم نگاه مي كنم يه ديوار ناتمام مي بينم ..وقتي هم كه به روبرو نگاه
مي كنم همان ديوار ناتمام........
اينجا كسي با من نيست و من تنها درگير بازي با يك احساسم كه تا حالا نتونسته ام از
اون رهايي يابم .....
واژگان ذهنم هم رنگ پاييزي به خود گرفته اند و منو توي يك كوچه بن بست رها كرده اند
و كوچه با اون ديوارهاي سردش منو اسير يك رويا كرده ....
حالا من مانده ام و يه عالمه واژه تكراري كه نمي دونم از كدوم دريچه ذهنم آنها رو
فراري بدم .....
دلم مي خواد يه قدم از خودم فاصله بگيرم تنها يه قدم .....شايد اينبار خودمو راحت بتونم
باور كنم ...
دلم نمي خواد خيلي عاشقونه يا با واژهاي قلمبه سلمبه حرف بزنم اما نمي تونم خيلي
هم راحت حرف بزنم ...... اما سعي مي كنم ...
...................................................................................................................
« فاصله بين من و تو تنها يه حرف ساده است »
همين ديروز بود كه يه خط فاصله به وسعت يه دنيا زندگي بين من و تو كشيده شد ...
هيچ وقت نخواستي بدوني و من هم هيچ وقت نخواستم بگم .......
هميشه سنگ صبور بودم اما امروز از اون سنگ بزرگ فقط يه كمي خرده سنگ مونده كه
اون هم داره زير پاهات له مي شه ...
هيچ وقت نخواستي باور كني و من هم هيچ وقت نخواستم قبول كنم ....
وقتي به دور و برم نگاه مي كنم مي بينم خودم موندم و خودم و يه مشت افكار پراكنده و
درهم و يه عالمه حرف نا تمام و يه .........
هيچ وقت نخواستي به ياد بياري و من هيچ وقت نخواستم فراموش كنم ..........
ديگه خسته شدم و اينبار مي خوام به خاطرات خوش گذشته ام بي توجه باشم تا شايد
راحت فراموش كنم نه اينكه فراموش بشم ........ميدونم كه اينبار كار سختي پيش رو
دارم ..
چون نمي دونم حرفهاي گذشته رو از ياد ببرم يا دلي كه هر روز داره با ياد گذشته
عاشق تر مي شه .............
فقط اينو دوست دارم بدوني كه فاصله بين من و تو تنها يه حرف سادست......
نظرات ()